روز بزرگداشت «مولوي»، بهانهاي است براي گرم شدن از پرتو «خورشيد»ي كه هيچ سبزي را - اگر بخواهد- بيگرما نميگذارد. عالم عارف، آموزگار انسانگرايي، مصلح ديني و دشمن رهزنان دين، پيكارگر خداپرست و موحد، بيش از 823 سال پيش (در 604 هجري قمري) چشم به جهان گشود; اگرچه از 38 سالگي شاعري را آغاز كرد اما اگر شاهنامهء فردوسي 53 هزار بيت است، مجموعهء اشعار مولانا بالغ بر هفتاد هزار بيت شد; و تنها غزليات مولانا در حرف «ي» 800 غزل است، يعني تقريبائ معادل غزليات سعدي و دو برابر غزليات حافظ... و اين همه، از پرتو «شمس» بود...
اما آنچه او را ماندگار و پرفروغ ميسازد، آموزههاي پرعمق و مغز اوست; پيكارگر بزرگ با نفس و تباهي، ميفرمايد: «ميگريزم، تا رگم جنبان بود / كي گريز از خويشتن، آسان بود؟ !
نه به هند است ايمن و، نه در ختن / آن كه نفس اوست، خصم خويشتن!»
هنرمند انسانگرا، در ستيزي عارفانه، به رمز و كنايه، رازها ميگشود :
«سر من از نالهء من دور نيست / ليك چشم و گوش را آن نور نيست !
بشنويد اي دوستان، اين داستان / خود حقيقت، نقد حال ماست آن!»
«مقلدان» را پيوسته به خود ميخواند و «انسان كامل» را «قائم» دايم ميدانست: «اگر چه» نوبت نبوت سپري شد، «خدايي» را چه شد؟! خدايي دايم است و «خداصفتان» قائم! عنايت بينهايت الله، گاهي «بهواسطهء» مظاهر رسل، سبل(راهها) كند و گاهي «بيواسطه» بنده را دركار آيد... «مولانا اين چنين صريح، انسان را مسوول رشد و تكامل خويشتن ميداند.»
عارف موحد همچنين ميفرمايد: «كشاكشهاست، در جانم! كشنده كيست؟ ميدانم! دمي خواهم بياسايم، و ليكن نيست آن امكان/ به هر روزم جنون آرد، دگر باره، برون آرد، كه من بازيچهء اويم، ز بازيهاي او حيران » ...!
آرمان خواه انسان گرا، پيوسته در رفتن بود و شدن :
«اگر يكدم بياسايم، روان من نياسايد! من آن لحظه بياسايم كه يك لحظه نياسايم»
تذكره نويسان ميگويند، مولانا جلال الدين پيش از آن كه سر به درياي «شمس» گذارد و شمع جان را به نور معرفت وي روشن دارد، شعر نميگفت; پس از ديدار «شمس» و به واسطهء «انقلاب» عظيمي كه در وي پديدار شد، به شعر و شاعري ميل كرد و عجبا آن كه شمس، در بياني لطيف و شگفت انگيز ميفرمايد:
«بر سر گوري نبشته بود كه عمر، اين يك ساعت بود...! از آن ما، اين ساعت، عمر است كه به خدمت مولانا، آييم...!»
دريغ است و حيف، كه مولوي- با آن همه آموزه- مهجور بماند و انديشمند پارسي گوي، در كنج كتابخانههاي اين ديار، غريب بزييد. آن «خورشيد» گرمابخش و شور افكن كه ميفرمود :
«طواف كعبهء دل كن اگر دلي داري / دل است كعبهء معني، تو گل چه پنداري؟»
پس بيا و همراه شو با مفسر وحي و پيام آور زندگي «خودآگاه» :
«حيلت رها كن عاشقا، ديوانه شو، ديوانه شو / وندر دل آتش درا، پروانه شو، پروانه شو / هم خويش را بيگانه كن، هم خانه را ويرانه كن / و آنگه بيا با عاشقان، هم خانه شو هم خانه شو...»
نوشته شده توسط جعفری در شنبه 1385/07/08 ساعت موضوع | لینک ثابت
کاش میشد یک بار دیگر ماه رمضان را از همان زاویه دید سالهای کودکی نگاه کرد. رمضان با بوی گلاب از راه میرسید. انگار همه مهربانتر شده بودند. مزه آب و نان را در رمضان میفهمیدیم. و نیز پس از آن معنی تابلو غریب مولوی را دربارهی رمضان، که هیچکس مثل او از روزه و رمضان سخن نگفته است. همان اشعاری که با صدای آسمانی شجریان گویی نشانی ماه رمضان شده است. ربنا از آسمان فرو میبارد و شعر مولانا مثل فواره ای به آسمان میرود. برای من رمضان نفطهی تلاقی آسمان و زمین بر سر سفرهی روزه داران است.
آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست
چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست «مولانا»
نوشته شده توسط جعفری در یکشنبه 1385/07/02 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY