تبليغاتX
صهبا
 

خودكار سميناري و پديده حفظ ظاهر

شما نيز تجربه داريد كه در سمينارها، كيف يا پوشه پلاستيكي اي دريافت مي كنيد كه داخل آن هم خودكار رنگارنگي منقش به آرم سازمان هديه كننده جاسازي شده است. اين خودكارها غالبا نمي نويسند، يا حداقل سخت مي نويسند و يا فقط در همان دو ساعت اول سمينار مي نويسند.رنگ و لعاب قشنگي دارند. اغلب به رنگ هاي شاد قرمز، آبي و بنفش اند، اما گرفتاري اصلي آن است كه كارآيي نوشتن ندارند. گاه هم جوهر پس مي دهند و جيب كت و يا جيب شلوار و دست و صورت نويسنده را جوهري مي كنند.هدف توزيع خودكارهاي سميناري، «حفظ ظاهر» دادن هديه است. هدف، دادن هديه اي كه كاركرد دارد و چند ده صفحه مي نويسد، نيست. هدف، اعطاي خودكاري يك بار مصرف (در طول سمينار) است كه بعد از سمينار به گوشه اي مي افتد يا نصيب بچه هايي در خانه مي شود كه هنوز به مدرسه نمي روند.خودكارهاي سميناري تنها جلوه پديده حفظ ظاهر در كشور ما نيست. متاسفانه اين پديده در همه سطوح زندگي اجتماعي و اقتصادي ما رسوخ كرده است. همه درگير ظاهر و حاشيه اند و كم تر كسي با باطن و محتوا كار دارد.
    پديده «حفظ ظاهر» در آموزش آن است كه به جاي يادگيري، دانشجو به دنبال نمره باشد، گويي كه نمره بالاتر، خود ارزش مي آفريند. درس و محتواي درس فراموش شده است و «حفظ ظاهر» يا نمره بالاتر هدف شده است. در اين عرصه، گرايش به اخذ دكترا يكي ديگر از جلوه هاي پديده «حفظ ظاهر» است. به هر در و پيكري زده مي شود تا عنوان دكترا در كنار نام بنشيند، بي توجه به اين كه محتواي آموزشي كه داده يا گرفته شده، چه باشد. شما نيز افرادي را مي شناسيد كه با مدرك كارشناسي خود، عنوان دكترا را يدك مي كشند، گويي كه ذكر اين عنوان مساله اي، را حل مي كند.به راستي، اگر فردا همه شهروندان پسر كشور را «آقاي دكتر» و همه شهروندان دختر را «خانم دکتر» بناميم، چه چيزي حل مي شود؟ اين گرايش به ظاهر و عنوان از كجا آمده است؟ چه چيزي را حل مي كند؟ واقعيت اين است كه در بعضي مراكز آموزشي مديريت كشور كه مدارك دكترا و كارشناسي ارشد هم توزيع مي كنند، مديريت حتي در آن حد نيست كه گچ يا ماژيك در كلاس كم نباشد، يا لامپ ها نسوخته باشد، يا پريزها كار كند. هر وقت كه سر كلاس مي روي،  يا در ساختمان مجاور عمليات بنايي در جريان است و صداي پتك و كلنگ بلند است و يا آلودگي گل و شل آزارت مي دهد.اما «حفظ ظاهر» آقا يا خانم دكتر بودن، حتي به قيمت جعل عنوان يا خريد مدرك، در جريان است.
     يك جلوه «حفظ ظاهر» در شركت ها و سازمان ها هم آن است كه نشان دهيم كار مي كنيم، بدون اين كه واقعا كاري بكنيم. نشان دهيم مشغول ايم تا رييس مان راضي باشد، بدون اين كه كار مهم كرده باشيم. به راستي، اين علاقه به ظاهر و فراموش كردن محتوا از كجا دامن جامعه ايراني را گرفته است؟
    خود اخيرا شاهد آن بودم كه عده بسياري از شهرستاني  دور به ملاقات يكي از بستگانشان كه در تهران تصادف كرده بود، به بيمارستان آمده بودند كه بگويند «آمده ايم،» اما از اين خيل آمدگان، حتي يك تن هم فكر آن را نكرده بود كه دفترچه بيمه آسيب ديده را بياورد تا به كار آن بيچاره بيايد. كم تر كسي است كه با «محتوا» كار داشته باشد. همه در فكر «حفظ ظاهر»اند.
    جلوه اين پديده در همه سطوح اجتماعي و زندگي اقتصادي ما به چشم مي خورد؛ اما، اخيرا اين حفظ ظاهر به عرصه اقتصاد كلان و ملي هم كشيده شده است. تفاوت هاي عمده آماري كه توسط ارگان هاي مختلف اعلام مي شود، خود بيانگر آن است كه در اين عرصه نيز، به دنبال حفظ ظاهريم. اگر تورم دو درصد كم تر نشان داده شود، بديهي است كه دو درصد كم تر نمي شود و اگر نرخ بيكاري 5/1 درصد كم تر اعلام شود، روشن است كه شاغلان بيش تر نمي شوند، پس چرا به دنبال اين «حفظ ظاهريم» كه نرخ ها و آمارهاي اقتصاد ملي مان را بياراييم.تمام داده ها را مي كاويم كه از دل آن ها رقم رشدي را نشان دهيم و گاه پايه اي آماري را بر هم مي زنيم كه عملكردي را بهتر نشان دهيم. چنين «حفظ ظاهري» به چه كار مي آيد؟ چه دردي را از جامعه حل مي كند؟ و چرا به جاي محتوا و باطن متغيرها، پديده ها و آمارها، به ظاهر متمايل شده ايم.
     پديده «حفظ ظاهر» مخرب و آسيب زننده است. همه سطوح زندگي ما را درنورديده است و حالابه لايه اي رسيده است كه خطرناك است و مي تواند به زندگي توده هاي انبوهي از شهروندان ايراني صدمه بزند. چه متغيرهايي را بر هم مي زنيم كه بگوييم نرخ سود بانكي كاهش يافته است و چه مشكلات عظيمي را در نظام اعتباري كشور مي پذيريم و بازار آزاد كار را در هم مي ريزيم كه بگوييم اشتغال افزايش يافته است. چرا به اين «حفظ ظاهر» دل بسته ايم.
     اين ها چه كمكي به جامعه ايران و حل معضلات بنيادين اقتصاد ايران مي كند؟ چرا اگر واقعا نمي خواهيم مديريت دارايي ها به بخش خصوصي منتقل شود، از خصوصي سازي سخن بگوييم. به راستي چرا به ظاهر دل بسته ايم؟
    شهامت آن است كه صورت مساله را پاك نكنيم. خدمت آن است كه باطن و محتوا را هدف بگيريم. جسوري آن است كه بپذيريم حل بنيادين مشكلات اقتصادي اغلب راه حل هاي ميان مدت و بلندمدت دارد و در كوتاه مدت با هزينه و تلخي همراه است. هنر آن نيست كه آن چه را «نيست» به ظاهر «هست» كنيم. خبرگي و استادي و شجاعت آن است كه آن چه را «نيست،» به راستي «هست» كنيم.


 

نوشته شده توسط جعفری در شنبه 1386/09/17 ساعت موضوع | لینک ثابت


باپرسش‌هاي مهم كودكي‌تان چه كرديد؟

فلسفه زندگي را بر مردمان سخت‌تر خواهد كرد، اما مي‌ارزد، زيرا اين دشواري مبارزه با چيزي است كه به جاي زندگي، زندگي معرفي مي‌شود». (بابك احمدي، معماي مدرنيته)

همه ما در كودكي سرشار از سوال‌هاي مختلفي بوديم؛ اما منظور من از پرسش‌هاي مهم كودكي آن دسته‌اي است كه وقتي مي‌پرسيديميشان بزرگترها با عصبيت جواب مي‌دادند، چقدر سوال مي‌كني. در آن لحظه شرمنده مي‌شديم كه چقدر فضول هستيم، خجالت مي‌كشيديم كه از يك بزرگ‌تر سوالي پرسيده‌ايم كه جوابش را نمي‌دانسته، چندان مهم نيست. چيزي كه مهم است، فرجام آن پرسش است. معمولا سوال‌هايي كه به بي‌حوصلگي آدم بزرگ‌ها منجر مي‌شد، زندگي چيست؟ جزو جدي‌ترين اين سوال‌ها بودند. براي چي به دنيا آمده‌ايم؟ از كجا آمده‌ايم و به كجا مي‌رويم؟ سعادت‌ و خوشبختي چه هستند؟ مفهوم واقعي مرگ چيست؟ عده‌اي ‌از ما يافتن جواب را به فرصت بهتري موكول كرديم و رفته‌رفته در پس زمان گنگي نامحسوس و... نوعي جانشين اين حيرتمان شد. اما عده‌اي ديگر به جست‌وجوي جواب پرداختيم و درست همين‌جا است كه پاي فلسفه به ميان آمد. برخورد بيشتر ما با فلسفه به عنوان وسواس بيخودي در فهم پيچيده‌ حقيقت نوعي بي انصافي است؛ چراكه اگر مفهوم اين لغت را بدانيم (philos به معناي مشتاق- دوستدار و Sophia به معناي حكمت و خرد داشتن) شايد كمي منصف‌تر باشيم. فيلسوف يعني دوستدار خرد و اولين بار اين واژه را فيثاغورث هنگامي به كاربرد كه مي‌گفت: ما هنوز لياقت نداريم كه خردمند ناميده شويم.دليل ديگر اينكه اگر رفتار انسان اوليه را به عنوان بي‌واسطه‌ترين رفتار با شرايط طبيعت به حساب بياوريم، بايد بگوييم فلسفه در مقابل اسطوره به وجود آمد.انسان اوليه مي‌كوشيد براي احساس نوعي امنيت درجهان دست به قصه‌پردازي بزند و روياهايش را در مسيرهاي ناشناخته تا حد آرامش پرواز دهد، اما فلاسفه از شاخ و برگ اين روياها زدند و ترجيح دادند همين‌جا بر روي زمين و با ابزار و امكانات ذهني و مادي دنبال جواب بگردند و به جاي داستانسرايي به مطالعه‌ طبيعت بپردازند.
در واقع بر خلاف آنچه گاهي مي‌شنويم كه فلسفه در پي رفاه و بيكاري آدم‌ها به هم بافته شد، مي‌توانيم بگوييم فلسفيدن در پي نوعي خستگي از سلطه‌ خرافات و نوعي قدرت گرفتن كاذب نيروهاي اساطيري و تكثر خدايان زاده شد، اما پيشرفت آن چشمگير بود. تلاش اين دوستداران خرد منجر به پايه‌گذاري علوم ديگري شد. از دل همين كنكاش‌ها گشت. مانند نظريات اتميست‌هاي پيش سقراطي يا عناصر چهارگانه‌ (آب، هوا، آتش، خاك). گذشته از اين بررسي‌هاي تاريخي شايد مهمترين كاري كه فلسفه با ذهن انسان مي‌كند، رهايي از جزم‌انديشي است.خيلي اوقات تقريبا مطمئنيم كه چيزي را مي‌دانيم و وقتي كسي با نظرمان مخالفت مي‌كند، عصباني مي‌شويم و به دفاع سرسختانه از حقيقتي كه به آن اعتقاد داريم، مي‌پردازيم.راسل معتقد است اگر ما از عقايد مخالف عصباني مي‌شويم، اين نشانه آن است كه در ناخودآگاهمان دليل مناسبي براي اعتقادمان نداريم. تصور دانستن يك چيز، مستعدترين خطاي انسان است و رهايي از اين خطا حداقل كاري است كه فلسفه با ذهن‌هاي ما مي‌كند. ويل دورانت در جايي مي‌گويد: حقيقت ما را توانگر نمي‌سازد، اما آزاد بار مي‌آورد.
اگر كمي فكر كنيم، مي‌بينيم در عرض هزاران سال اين سوالات رنگ نباخته‌اند و فقط ظهور هر پيشرفتي راه‌حل‌هاي جديدي براي آنها ايجاد كرده است و اين را هم بدانيم كه در هر صورت اين آگاهي هر قدر بزرگ در حد استعداد انساني است.بورخس: به نظر من آدم‌هايي كه فلسفه ندارند، فقيرانه زندگي مي‌كنند. فلسفه از نظر من به دنيا ابهامي مي‌دهد كه همين ابهام خيلي عالي است. فلسفه به عبارتي واقعيت را تحليل مي‌برد و از آنجا كه واقعيت هميشه چندان مطبوع نيست، اين تحليل رفتن به داد آدم مي‌رسد.حضور فلاسفه در طي دوران‌هاي تاريخي جزئي از نياز بشريت شد. فلاسفه با تحليل اوضاع موجود ريشه‌هاي تاريخي‌اش و پيش‌بيني آينده اساسي‌ترين نياز انسان مدرن را پاسخ مي‌گويند. بيگانگي از جهان، دوگانگي ذهن و محيط كه همگي از عوامل آزار انسان در دنياي امروز هستند. هنگامي كه به انديشه مي‌پردازيم و به موازات آن آگاهيمان را ارتقا مي‌دهيم باز هم در پايان آن حس تعجب و حيرت باقي است با اين تفاوت كه ديگر ما بر آن مسلطيم و اين حس ترس و بيگانگي با دنياي خارجي فروكش مي‌كند.اگر با همه اين توضيحات دلتان هواي حيراني‌هاي كودكيتان را كرده است؛ اما نگرانيد كه شايد هيچ گاه آن سوالات را به خاطر نياوريد، نگران نباشيد؛ چراكه فلسفه تا حد امكان ايجاد سوال مي‌كند تا تمام ابهام ذهنيتان را برطرف كند. و اما اينكه از كجا شروع كنيم؟
چگونه فلسفه را شروع كنيم؟
اولين كتابي كه به هر كس با هر نوع سطح فكري مي‌توان سفارش كرد، رماني است به نام «دنياي سوفي» نوشته يوستين گردر.که تازه راهی بازار نشر شده است اگر میخواهیدبرای اولین بار مطالعه فلسفه را شروع كنيد اين رمان بی شک آغاز خوبی است .البته درست‌ترين روش براي مطالعه فلسفه خواندن تاريخ فلسفه است؛ اما اين رمان با شيوه‌اي جذاب و نامحسوس سير انديشه‌هاي فلسفي انسان را در قالب اتفاقات عجيب داستان مرور مي‌كند. تقريبا اكثر آدم‌هايي كه اين رمان را خوانده‌اند به فلسفه علاقه‌مند شده‌اند. اگر شما هم جزو اين افراد بوديد، پيشنهاد بعدي، 3 كتاب تاريخ فلسفه است. تاريخ فلسفه غرب نوشته برتراندراسل، تاريخ فلسفه فردريك كاپلستون و تاريخ فلسفه نوشته ويل دورانت.مروز تاريخ هميشه منجر به نتايج جالبي مي‌شود و آدمي از خلال دوران‌ها دست به همزادپنداري مي‌زند و پي به گرايش مورد علاقه‌اش مي‌برد.با اين مطالعات، ديگر اصطلاحاتي چون فلسفه اديان، فلسفه عرفان، فلسفه هنر، فيلموسوفي (فيلم و فلسفه)، فلسفه زبانشناسي و ... براي شما بيگانه نخواهد بود و ممكن است يكي يا حتي همه آنها جزو علاقه‌مندي‌هاي شما گردد.

 


 

نوشته شده توسط جعفری در سه شنبه 1386/09/13 ساعت موضوع | لینک ثابت